تبليغاتX
پسر ایرونی




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


پسر ایرونی

باران شبیه کودکیم پشت شیشه هاست...دارم هوای گریه خدایا بهانه ای!

براي گذشتن از ناممكن , كی يو بايد ببينيم؟!!
رويا رو , رويا رو , رويا رو , رويا رو
رويا رو كجا مي تونم ببينم  ؟
در عالم خواب
خواب به چشمام نمي آد!
بشمار , تا سي بشمار ... يك و دو
يك و دو
سه و چهار
پنج و شش
هفت و هشت
نه و ده ...

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 17:29 توسط علی| |

خواب مردگان پر از خاك است
و خواب خاك
           پر از مرده
زندگی در بیداری است.

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 21:56 توسط علی| |

با زبانی سوخته در وحشت کابوس ها
قصه از خورشید می بافیم ما فانوس ها

کورسویی از خدا مانده¬ست و پنهان کرده ایم
در شکاف دخمه های شهر دقیانوس ها

آفتابی نیست، اما طبل نوبت می زنند
آسمان خواب است در بیداری ناقوس ها

جاده آنک در هوار مه گم است، اما هنوز
می زنند آوارگان بی جهت بر کوس ها

پشت این رنگین کمان نور حشر سایه هاست
پرده بردارید از پاهای این طاووس ها

دست بردارید از ما آی عیسایان کذب!
دردهای ما شمایید آی جالینوس ها!

***
انتخابت چیست حالا؟ ماهی کوچک! بگو:
تنگ و این کابوس ها؟ دریا و اختاپوس ها؟


پ.ن: ای کاش از من می دانستی ! و تفاوتم را
این چیزیست که مرا با دیگران جدا می کند !
انتخاب

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 23:0 توسط علی| |

چه قدر مردم آسان گرفتند مرا
مگر ز جوی خیابان گرفتند مرا؟

همیشه سایه شدند و مرا قدم زده اند
همیشه گرگ ... به دندان گرفتند مرا

چه قدر از تو بخواهم ، چه قدر نگذارند
در ابتداي تو پايان گرفتند مرا

و من مجسمه انتظارشان شده ام
چنان كه گويي، سيمان گرفتند مرا

كنار پنجره مجبورم از تو ننويسم
و چشم هاي تو باران گرفتد مرا

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 22:15 توسط علی| |

قنارینه اگر می وزد ترانه من
به شوق توست  ، تو اي آخرين بهانه من

حياط را همه گل كاشتم كه بو ببري
بزن به جاده شب بو ،‌ بيا به خانه من

اگر به خانه من آمدي چراغ نيار
كه ماه قهر كند ، قهر از آشيانه من

درخت هاي سپيدار سر به شاخه هم
نگاهشان كن و بگذار سر به شانه من

من و توايم جهان، بي نهايت و زيبا
جهان اگر افق توست تا كرانه من

من از قبيله صياد هاي خوشبختم
كسي به جز تو نزد لب به آب و دانه من

به راه سادگي و جاده خيال بزن
كه مي رسي به غزل هاي عاشقانه من

پ.ن: حرفي براي گفتن ندارم ... و سكوت ... فقط خوب مي دانم تو را دارم
پس:
بنشين غزل بخوان و بسوزان سكوت را / يك صندلي اسيد به تنهايي ام بريز

پ.ن: ديگر چراغي برايم نياوريد ! من اين جا براي هميشه ماه دارم

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 19:58 توسط علی| |

نه داستان من اون نیست ! یعنی الان نیست  (FB  GB DD)
شعر منو هيچ شاعري نگفته اما اين هم خوبه:

مي خواستم كه خواب و خيل خودم شوي
مال خودم شوي،اميد محال خودم شوي

هم در تنم شناور ، هم بر تنم روان
ماهي و ماه حوض زلال خودم شوي

هر رز بيشتر به تو نزديك مي شوم
چيزي نمانده است كه مال خودم شوي

حالا تو چشم هاي مني ، ابر شو ببار
تا قطره قطره گريه به حال خودم شوي

عاشق نمي شوي سر اين شرط بسته ام
نه ... حاضرم ببازم و مال خودم شوي

مهدی فرجی

پ.ن: من باختم ! تو مال خودم شدي

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 19:21 توسط علی| |

من پیش تر در گریه های ناگریزم
این ظلمتان را نیز بانو ، مي پذيرم

اين خانه در دارد؟ اگر دارد چرا؟ ... هيچ
ازبس شما سنگيد مي خواهم بميرم

اين دست ها، این شعر ها مال شما نيست؟
آن مرد شاعر رفت ... دستش را بگيرم؟

در خانه شامي هست؟ ناني تحفه دارم
مال شما، من چاي خواهم خورد، سيرم

از پنجره تا در ... همين ... سخت است؟ ... باشد
اين كفش ها،‌بالش... همين جا... ناگريزم

مهدی فرجی

پ.ن: اگه تا حالا آپ نگردم چون هيچ شاعري شعر و هيچ نويسنده اي داستان منو نگفته

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 13:31 توسط علی| |

بارانی مورب
در نیمروزی آفتابی.
هیچ اتفاقی نیافتاده است
تنها تو رفته ای
اما من
قسم می خورم که این باران
بارانی معمولی نیست
حتما جایی دور
دریایی را به باد داده اند...

رسول یونان

 پ.ن: هر وقت که بارون میاد دلم می گیره ! با این حساب من طلبکار هزار ساله بارانم !

پ.ن: پستایی رو که خودم می نویسم بعد از دو روز حذف می کنم - چون دیگه دوستشون ندارم !

پ.ن: من خوشبخت ترین آدم روی زمینم! به خاطر تو ! ای عشق

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 23:37 توسط علی| |

سلام!

حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!


تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند!
بی‌پرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
يادت می‌آيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت می‌نويسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!

                                                                                                                     سید علی صالحی

پ.ن : رعدی فلاش وار زد و آسمان گرفت / یک عکس از نبودن من در کنار تو

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 21:33 توسط علی| |

اگر تو نبودی عشق نبود
همین طور
          اصراری برای زندگی
اگر تو نبدی
زمین یک زیر سیگاری گلی بود
جایی
برای خاموش کردن بی حوصله گی ها
اگر تو نبودی
من کاملا بیکار بودم
هیچ کری در این دنیا ندارم
                          جر دوست داشتن تو

پایانی خوب برای داستان های بد

نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 13:8 توسط علی| |

 
 
 
پ.ن: این بازیو خیلی دوست دارم با کلی زور تونستم اینو تو وبلاگم بذارم !
امید وارم خوشتون بیاد
پ.ن۲: لینکش کردم واستون!!
نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 14:26 توسط علی| |

 

عمري به بلنداي ازل مي طلبد
شرح زلفش شيخ اجل مي طلبد
پس نيست دو بيت مختصر، حوصله كن
اين قصه دراز است، غزل مي طلبد

در دامني از لاي و لجن پايبندي
بر اوج و فرود موج ها مي خندي
اي رود كه منكر شده اي دريارا!
يك روز ميان بسترت مي گندي

آري ، خود را خط بزن،از سر بنويس
يك بار نشد ، دوباره بنويس
-سرمشقم را...
            -كدام سر مشق عزيز!
مشقي در كار نيست ، از بر بنويس

هر روز پراكنده تر از ديروزيم
عمري شب و روز را به هم مي دوزيم
اشكيم كه در عزاي خود مي ريزيم
شمعيم مه بر مزار خود مي سوزيم

اميد مهدي نژاد كتاب پياده ها

پ.ن: اميد مهدي ن‍ژاد از دوستان ماست و دوكتاب چاپ كرده كه اونارو با امضاي خودش به من داده p:
پ.ن: امروز خيلي خوشحالم چون ... (يه رازه! مگه نه؟؟)

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 18:27 توسط علی| |

   

 جوابهاودوستها اثر طاهره محبی تابان

پ.ن:امشبم یه شبه ! مثل شبای دیگه؟
پ.ن:یه نیگاه به جورابات بکن! سوراخن؟ می خوای بندازیشون دور! اونا همیشه کنارت بودن
جوراب کهنه ها ، شاد، زبا و غمگين اند. شادي اي كه از رفتن به پيش محبوبي و غمي كه از رفتن عزيزي در آن ها به جاي مانده، و زيبايي، كه ميوه ي زمان است و هرچه قديمي تر است ، وفادار تر.
جورابات و نگه دار ! شايد به امروز من دچار بشي! وقت هديه جوراب و نبودن هديه !

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:42 توسط علی| |

ما احمقانه عاشق شدیم و
صادقانه خیانت کردیم
و این گونه شد که
قصه ي ما بر سر زبان ها افتاد

از منظومه پیاده روی در تونل

پ.ن: امشب اعصابم خیلی خورد بود تصمیم داشتم یه آپ برای بدشانسی بکنم ، يه شعر غم انگیز
آخه اعتبار شانسم تموم شده اما يه تماسي با خدا گرفتم با بي نهايت خط !
دل تنهاييم تازه شد
دلتون هميشه شاد

نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:4 توسط علی| |

به نام خدای رؤيا

هیچ کس جز تو نخواهد آمد
هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید ،
شعله روشن این خانه تو باید باشی
هیچ کس چون تو نخواهد تابید ،
چشمه جاری این دشت تو باید باشی
هیچ کس جز تو نخواهد جوشید ،
سرو آزاده این باغ تو باید باشی
هیچ کس جز تو نخواهد رویید.
باز کن پنجره ، صبح آمده است
در این خانه رخوت بگشای
باز هم منتظری ؟
هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید
و نمی گوید برخیز
که صبح است ، بهار آمده است

خانه خلوت تر از آن است که می پنداری
سایه سنگین تر از آن است که می پنداری
داغ ، دیرین تر از آن است که می پنداری
باغ ، غمگین تر از آن است که می پنداری
ریشه ها می گویند
ما تواناتر از آنیم که می پنداری
هیچ کس جز تو نخواهد آمد
هیچ بذری بی تو روی این خاک نخواهد پاشید
خرمنی کوت نخواهد گردید
هر کجا چرخی بی چرخش تو
هر کجا چرخی بی چالش و بی خواهش تو
بی توانایی اندیشه و عزم تو نخواهد چرخید
اسب اندیشه خود را زین کن
تک سوار سحر جاده تو باید باشی
و خدا می داند
که خدا می خواهد تو " خودآ "یی باشی
بر پهنه خاک
نازنین
داسِ بی دسته ما
سال ها خوشه نارسته بذری را بر می چید
که به دست پدران ما بر خاک نریخت.
کودکان فردا ،
خرمن کِشته امروز تو را می جویند
خواب و خاموشی امروز تو را
در حضور تاریخ ، در نگاه فردا
هیچ کس بر تو نخواهد بخشید

باز هم منتظری
هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید
و نمی گوید برخیز
که صبح است ، بهار آمده است
تو بهاری آری
خویش را باور کن

 

مجتبی کاشانی

پ.ن: اين شعر حكم يه خاطره برام داره براي اولين بار از يك دوست شنيدم...

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 11:17 توسط علی| |

پرنده گفت : چه بويی چه آفتابی
آه بهار آمده است

و من به جستجوی جفت خويش خواهم رفت
پرنده از لب ايوان پريد
مثل پيامی پريد و رفت

پرنده‌ی کوچک
پرنده فکر نمی‌کرد
پرنده روزنامه نمی‌خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمی‌شناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغ‌های خطر
در ارتفاع بی‌خبری می‌پريد
و لحظه‌های آبی را
ديوانه‌وار تجربه می‌کرد

پرنده آه فقط يک پرنده بود

فروغ فرخزاد

نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 12:17 توسط علی| |

یک خرس قهوه ای مخملی خریده ام
برای دختری که
ندارم

و یک عینک
برای پدر
که چشم هایش دیگر نمی بیند

و حالا می روم
برای او که نیست
گل نسرین بچینم

شاد یا غمگین
زندگی، زندگی ست

و اگر فردا
برای شکار پلنگ
به دریا رفتم
تعجب نکنید.

رسول یونان، از کتاب روز بخیر محبوب من.

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 1:14 توسط علی| |

عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم
گردی نستردیم و غباری نستاندیم

هر جا گذری غلغله ی شادی و شور است
ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم

آفاق پر از پیک و پیام است، ولی ما
پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم

احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم
و اصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم

من دانم و غمگین دلت، ای خسته کبوتر
سالی سپری گشت و ترا ما نپراندیم

صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند
ما این خرک لنگ زجویی نجهاندیم

ماننده افسونزدگان، ره به حقیقت
بستیم و جز افسانه ی بیهوده نخواندیم

از نه خم گردون بگذشتند حریفان
مسکین من و دل در خم یک زاویه ماندیم

طوفان بتکاند مگر "امید" که صد بار
عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم

 مهدی اخوان ثالث

پ.ن: یه سلام بهاری به دلای بهاری
سر سفره هفت سین تون وقتی از خدا بهترین حالات و می خواین به یاد مام باشین
عید همه مبارک

نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 10:36 توسط علی| |

ما مسأله­‌های اجتهادی داریم
در بحث و جدل كمی زیادی داریم
با این كه تو قطب عالم امكانی
ما چشم به قطب اقتصادی داریم

با چون و چرا چون و چرا می‌ كشنت
مانند تمام اولیا می‌ كشنت
ما از سر تفریح دعا می خوانیم
اینجا خبری نیست نیا می كشنت

امروز نشد! به فكر فردا باشیم
در فكر همان روز مبادا باشیم
هر هفته همیشه جمعه ها تعطیلیم
یكشنبه دوشنبه‌ ای بیا تا باشیم

هفتاد و دو تا حساب جاری داریم
دفترچه وام یادگاری داریم
ما كارگران، منتظر ماشینیم
این جمعه كمی اضافه كاری داریم

كوریم و ندیدیم خدایی هرگز
یكبار نگفتیم كجایی، هرگز
ما كار مهمتر از شما هم داریم
حق داری اگر جمعه نیایی هرگز

عباس صادقی زرینی

پ.ن:سلام خدمت همه دوستان و [...] و عاشقان و عارفان و دوست داران و  ... مشهد هستیم و نایب الزیاره همه
دلتون شاخه نبات / ۱۰۰تا هجرون واسه یه وصل شما خمس و زکات

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 19:54 توسط علی| |

اي صورت پهلو به تبدل زده! اي رنگ
من با تو به دل يكدله كردن، تو به نيرنگ

گر شور به دريا زدنت نيست از اين پس
بيهوده نكوبم سر سودازده بر سنگ

با من سر پيمانت اگر نيست نيايم
چون سايه به دنبال تو فرسنگ به فرسنگ

من رستم و سهراب تو! اين جنگ چه جنگي است
گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ

يك روز دو دلباخته بوديم من و تو!
اكنون تو ز من دل‌زده‌اي! من ز تو دلتنگ

فاضل نظری

پ.ن: متشکرم از آقای محمد کاظم کاظمی از نظرشون
پ.ن: ابیاتی که درشت هستند ... (بماند حالا)
پ.ن: پنج شنبه می رم مشهد نائب و زیاره هستیم
پ.ن آخری دیگه!: ایشالا مشهد با آقای محمد کاظم کاظمی دیداری داشته باشیم!

نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 16:44 توسط علی| |

زندگی قشنگ و زیباست
اما ، ما بد شانسيم
باد درست جاي مي وزد
             كه در آن پناه گرفته ايم
ما بد شانسيم
و كاري هم نمي شود كرد
به هر ضيافتي رفتيم
قورباغه هايي كه راه گم كرده بودند
            سر از ليوان هاي ما در آوردند.

رسول يونان
من يك پسر بد بودم

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 0:13 توسط علی| |

شام است و آبگينة رؤياست شهر من‌
دلخواه و دلفريب و دل‌آراست شهر من‌
دلخواه و دلفريب و دل‌آراست شهر من‌
يعني عروس جملة دنياست شهر من‌
از اشكهاي يخ‌زده آيينه ساخته‌
از خون ديده و دل خود خينه ساخته‌
اندوهگين نشسته كه آيند در برش‌
دامادهاي كور و كل و چاق و لاغرش‌

دنيا براي خام‌خيالان عوض شده‌است‌
آري‌، در اين معامله پالان عوض شده است‌
ديروزمان خيال قتال و حماسه‌اي‌
امروزمان دهاني و دستي و كاسه‌اي‌
ديروزمان به فرق برادر فرا شدن‌
امروزمان به گور برادر گدا شدن‌
ديروزمان به كورة آتش فرو شدن‌
امروزمان عروس سر چارسو شدن‌
گفتيم سنگ بر سر اين شيشه بشكند
اين ريشه محكم است‌، مگر تيشه بشكند
غافل كه تيشه مي‌رود و رنده مي‌شود
با رنده پوست از تن ما كنده مي‌شود
با رنده پوست مي‌شوم و دم نمي‌زنم‌
قربان دوست مي‌شوم و دم نمي‌زنم‌

اي دوست‌! اين سراچه و ايوان مباركت‌
يوسف شدن به وادي كنعان مباركت‌
يك سالم و عصاكش صد كور و شل شدن‌
ميراث‌دار مردم دزد و دغل شدن‌
سهم تو يك قمار بزرگ است‌، بعد از اين‌
چوپان‌شدن به گلّة گرگ است بعد از اين‌
يا برّه مي‌شوند و در اين دشت مي‌چرند
يا اين كه پوستين تو را نيز مي‌درند
حتي اگر به خاك رود نام و ننگشان‌
اين لقمه‌هاي مفت نيفتد ز چنگشان‌
شايد رها كنند همه رخت و پخت خويش‌
اما نمي‌دهند ز كف تخت و بخت خويش‌
دستار اگر كه در بدل هيچ مي‌دهند،
شلوار را گرفته به سر پيچ مي‌دهند
سنگ است آنچه بايدشان در سبد كني‌
سيلي است آنچه بايدشان گوشزد كني‌

اي شهر من‌! به خاك فروخسپ و گَنده باش‌
يا با تمام خويش‌، مهياي رنده باش‌
اين رنده مي‌تراشد و زيبات مي‌كند
آنگه عروس جملة دنيات مي‌كند
تا يك دو گوشواره به گوش تو بگذرد،
هفتاد ملّت از بر و دوش تو بگذرد

صبح است و روز نو به فراروي شهر من‌
چشم تمام خلق جهان سوي شهر من‌...

محمد کاظم کاظمی
برای شهرش افغانستان

نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 17:31 توسط علی| |

من آب گذشته از سرم مي گويم
من عاشقم ، احمقم ، خرم مي گويم
انگار كه چاره اي ندارم ديگر
من اسم تو را به مادرم مي گويم


عاشق نشدیم کار نیکی بکنیم
یا اینکه گناه شیک و پیکی بکنیم
عاشق شده ایم تا بدانند همه
ما هم بلدیم جیک جیکی بکنیم

جليل صفر بيگي
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 18:7 توسط علی| |

به دور می رفتم

به جستجوی راز جهان

که دودکش خانه ات را دیدم

نزدیک که شدم

دریافتم

آنچه به دنبالش بودم تویی

زنی در سرزمینی برفی

با گیسوانی بافته و

آوازهایی که

خواب خرسها را پر از کندوهای عسل می کرد

اینجا فرود آمدم

و برای بخاری ات هیزم جمع کردم.

از کتاب روز به بخیر محبوب من

رسول یونان

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 16:39 توسط علی| |

بازی تمومه!!!

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 11:59 توسط علی| |

خونابه جای شعر به کامم نشسته است
از بغض نام غزه ردیفم شکسته است
این مرزهای بسته‌ی ناکام آب و نان،
این خاک بی‌نصیب خدایا چه خسته است!

مفهوم گیج عدل به دادت نمی‌رسد
حتی خدا به گرد نگاهت نمی‌رسد
از اشک‌ چشم‌های تو فواره ساختند
خشم سپیدرود به پایت نمی‌رسد

تقویم سرخ هشتم دی‌ماه سهم تو
حق‌السکوت غصب زمین تو سهم ما
جغرافیای مبهم چشمان قهوه‌ایت
این مرزهای شسته به کین تو سهم ما

از سال‌های صلح سگی، جنگ مانده ‌است
از ما فقط حکایت یک ننگ مانده است
با من بگو جنازه‌ی خود را چه کرده‌ای؟
وقتی فقط برای تو یک سنگ مانده‌است

جشن مسیح و وعده‌ی موسی به خون نشست
سلاخ‌خانه‌های حقوق بشر کجاست؟
آتش گرفته پیرهن بادهای شرق
"طور" و پناهگاه شب دربه‌در کجاست؟

موسی! عصای چوبی و سحرت اثر نکرد
قوم یهود خواب تو را هم ندیده‌‌اند
از خاک و خون به نام تو کاشانه ساختند
بعد تو سال‌هاست به دریا رسیده‌اند!

فاطمه شمس

نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 15:34 توسط علی| |

بچه ها دیکته دارید ، قبولی سخت است

هر کسی درس نخواند به خدا بد بخت است

حرف ها مثل هم اند از همه جا می آیند

گاه چسبیده به هم گاه جدا می آیند

جمله ها اکثرشان سخت و دو پهلو هستند

جمله ها مثل دوتا دوست به هم  وا بستند

بچه ها روز مهمی است ! بخوانید که من ... 

 سر قولی که ندادید بمانید که من ـ

ـ دوست دارم جلوی چشم کسی بد نشوید 

 از خیابان ِ خدا با عجله رد نشوید !

روز ها از پَس ِ هم رد شد و موعود رسید 

روز مقبولی و تجدیدی و مردود رسید

دست ِ من بید شد از ترس ِ ... معلم : سر خط 

بچه ها حرف نباشد ، بنویسید فقط !

بنویسید خدا بعد بخوانید هوس 

 « بنویسید قناری و بخوانید قفس »  

بنویسید که طوفان و تلاطم شده است 

 هی بچرخید! خدا پشت ِ خدا گم شده است !

بنویسید زمین سخت غریب است ، غریب 

وقت ِ افتادن از این تخت ، قریب است ، قریب !

بچه ها گوش کنید این دو سه خط سنگین است

بنویسید شعف دخترکی غمگین است

روزگاری است تزلزل به تنش زل زده است

چشم های هوس از دور به او پل زده است

بنویسید شعف دخترکی کم پیداست 

این همه گم شده اما همه جا غم پیداست!

گرچه بابا غم نان می خورد و ما نان را

 آخرین خط بنویسید بزرگ است خدا

...

بچه ها خسته نباشید ورق ها بالا !

یاسر قنبرلو

نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 12:48 توسط علی| |

گفت:

- این دریا مله منه هیچ کس حق نداره این جا ماهی گیری کنه.

مردم خندیدند.

ادامه داد:

- هر کس دلش ماهی می خواد باید از من بخره.

مردم باز خندیدند.

مردم از این که او را مورد تمسخر قرار گرفته بود زد زیر گریه. در حال که دریای نقاشی شده را بر دیوار در آغوش می کشید، داد زذ:

چرا متوجه نيستين. جز من هيچ كس نمي تونه توي اين دريا ماهي گيري كنه.

 

فرشته ها

رسول يونان

نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 11:29 توسط علی| |

خوش خط و تميز و شيک عاشق شده است
افتاده به جيک جيک، عاشق شده است
يک قلب کشيده است و تيري در آن
خودکار سياه بيک، عاشق شده است

نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 9:50 توسط علی| |

نمی شود دوستت نداشت

لجم هم که بگیرد از دستت

نهایتش این است که

دفتر چه ی خاطراتم

پر از فحش های عاشقانه می شود…

مهدیه لطیفی

نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 8:51 توسط علی| |


Design By : Night Skin