پسر ایرونی
باران شبیه کودکیم پشت شیشه هاست...دارم هوای گریه خدایا بهانه ای!
همیشه سایه شدند و مرا قدم زده اند چه قدر از تو بخواهم ، چه قدر نگذارند و من مجسمه انتظارشان شده ام كنار پنجره مجبورم از تو ننويسم حياط را همه گل كاشتم كه بو ببري اگر به خانه من آمدي چراغ نيار درخت هاي سپيدار سر به شاخه هم من و توايم جهان، بي نهايت و زيبا من از قبيله صياد هاي خوشبختم به راه سادگي و جاده خيال بزن پ.ن: حرفي براي گفتن ندارم ... و سكوت ... فقط خوب مي دانم تو را دارم پ.ن: ديگر چراغي برايم نياوريد ! من اين جا براي هميشه ماه دارم مي خواستم كه خواب و خيل خودم شوي هم در تنم شناور ، هم بر تنم روان هر رز بيشتر به تو نزديك مي شوم حالا تو چشم هاي مني ، ابر شو ببار عاشق نمي شوي سر اين شرط بسته ام مهدی فرجی پ.ن: من باختم ! تو مال خودم شدي اين خانه در دارد؟ اگر دارد چرا؟ ... هيچ اين دست ها، این شعر ها مال شما نيست؟ در خانه شامي هست؟ ناني تحفه دارم از پنجره تا در ... همين ... سخت است؟ ... باشد مهدی فرجی پ.ن: اگه تا حالا آپ نگردم چون هيچ شاعري شعر و هيچ نويسنده اي داستان منو نگفته بارانی مورب رسول یونان پ.ن: هر وقت که بارون میاد دلم می گیره ! با این حساب من طلبکار هزار ساله بارانم ! پ.ن: پستایی رو که خودم می نویسم بعد از دو روز حذف می کنم - چون دیگه دوستشون ندارم ! پ.ن: من خوشبخت ترین آدم روی زمینم! به خاطر تو ! ای عشق سلام! حال همهی ما خوب است پ.ن : رعدی فلاش وار زد و آسمان گرفت / یک عکس از نبودن من در کنار تو اگر تو نبودی عشق نبود پایانی خوب برای داستان های بد عمري به بلنداي ازل مي طلبد در دامني از لاي و لجن پايبندي آري ، خود را خط بزن،از سر بنويس هر روز پراكنده تر از ديروزيم اميد مهدي نژاد كتاب پياده ها پ.ن: اميد مهدي نژاد از دوستان ماست و دوكتاب چاپ كرده كه اونارو با امضاي خودش به من داده p: جوابهاودوستها اثر طاهره محبی تابان پ.ن:امشبم یه شبه ! مثل شبای دیگه؟ از منظومه پیاده روی در تونل پ.ن: امشب اعصابم خیلی خورد بود تصمیم داشتم یه آپ برای بدشانسی بکنم ، يه شعر غم انگیز به نام خدای رؤيا هیچ کس جز تو نخواهد آمد خانه خلوت تر از آن است که می پنداری باز هم منتظری مجتبی کاشانی پ.ن: اين شعر حكم يه خاطره برام داره براي اولين بار از يك دوست شنيدم... و من به جستجوی جفت خويش خواهم رفت پرندهی کوچک پرنده آه فقط يک پرنده بود فروغ فرخزاد و یک عینک و حالا می روم شاد یا غمگین و اگر فردا رسول یونان، از کتاب روز بخیر محبوب من. عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم هر جا گذری غلغله ی شادی و شور است آفاق پر از پیک و پیام است، ولی ما احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم من دانم و غمگین دلت، ای خسته کبوتر صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند ماننده افسونزدگان، ره به حقیقت از نه خم گردون بگذشتند حریفان طوفان بتکاند مگر "امید" که صد بار مهدی اخوان ثالث پ.ن: یه سلام بهاری به دلای بهاری با چون و چرا چون و چرا می كشنت امروز نشد! به فكر فردا باشیم هفتاد و دو تا حساب جاری داریم كوریم و ندیدیم خدایی هرگز عباس صادقی زرینی پ.ن:سلام خدمت همه دوستان و [...] و عاشقان و عارفان و دوست داران و ... مشهد هستیم و نایب الزیاره همه گر شور به دريا زدنت نيست از اين پس با من سر پيمانت اگر نيست نيايم من رستم و سهراب تو! اين جنگ چه جنگي است يك روز دو دلباخته بوديم من و تو! فاضل نظری پ.ن: متشکرم از آقای محمد کاظم کاظمی از نظرشون رسول يونان محمد کاظم کاظمی به جستجوی راز جهان که دودکش خانه ات را دیدم نزدیک که شدم دریافتم آنچه به دنبالش بودم تویی زنی در سرزمینی برفی با گیسوانی بافته و آوازهایی که خواب خرسها را پر از کندوهای عسل می کرد اینجا فرود آمدم و برای بخاری ات هیزم جمع کردم. از کتاب روز به بخیر محبوب من رسول یونان مفهوم گیج عدل به دادت نمیرسد تقویم سرخ هشتم دیماه سهم تو از سالهای صلح سگی، جنگ مانده است جشن مسیح و وعدهی موسی به خون نشست موسی! عصای چوبی و سحرت اثر نکرد فاطمه شمس بچه ها دیکته دارید ، قبولی سخت است هر کسی درس نخواند به خدا بد بخت است حرف ها مثل هم اند از همه جا می آیند گاه چسبیده به هم گاه جدا می آیند جمله ها اکثرشان سخت و دو پهلو هستند جمله ها مثل دوتا دوست به هم وا بستند بچه ها روز مهمی است ! بخوانید که من ... سر قولی که ندادید بمانید که من ـ ـ دوست دارم جلوی چشم کسی بد نشوید از خیابان ِ خدا با عجله رد نشوید ! روز ها از پَس ِ هم رد شد و موعود رسید روز مقبولی و تجدیدی و مردود رسید دست ِ من بید شد از ترس ِ ... معلم : سر خط بچه ها حرف نباشد ، بنویسید فقط ! بنویسید خدا بعد بخوانید هوس « بنویسید قناری و بخوانید قفس » بنویسید که طوفان و تلاطم شده است هی بچرخید! خدا پشت ِ خدا گم شده است ! بنویسید زمین سخت غریب است ، غریب وقت ِ افتادن از این تخت ، قریب است ، قریب ! بچه ها گوش کنید این دو سه خط سنگین است بنویسید شعف دخترکی غمگین است روزگاری است تزلزل به تنش زل زده است چشم های هوس از دور به او پل زده است بنویسید شعف دخترکی کم پیداست این همه گم شده اما همه جا غم پیداست! گرچه بابا غم نان می خورد و ما نان را آخرین خط بنویسید بزرگ است خدا ... بچه ها خسته نباشید ورق ها بالا ! یاسر قنبرلو - این دریا مله منه هیچ کس حق نداره این جا ماهی گیری کنه. مردم خندیدند. ادامه داد: - هر کس دلش ماهی می خواد باید از من بخره. مردم باز خندیدند. مردم از این که او را مورد تمسخر قرار گرفته بود زد زیر گریه. در حال که دریای نقاشی شده را بر دیوار در آغوش می کشید، داد زذ: چرا متوجه نيستين. جز من هيچ كس نمي تونه توي اين دريا ماهي گيري كنه. فرشته ها رسول يونان خوش خط و تميز و شيک عاشق شده است نمی شود دوستت نداشت مهدیه لطیفی
رويا رو , رويا رو , رويا رو , رويا رو
رويا رو كجا مي تونم ببينم ؟
در عالم خواب
خواب به چشمام نمي آد!
بشمار , تا سي بشمار ... يك و دو
يك و دو
سه و چهار
پنج و شش
هفت و هشت
نه و ده ...
و خواب خاك
پر از مرده
زندگی در بیداری است.
قصه از خورشید می بافیم ما فانوس ها
کورسویی از خدا مانده¬ست و پنهان کرده ایم
در شکاف دخمه های شهر دقیانوس ها
آفتابی نیست، اما طبل نوبت می زنند
آسمان خواب است در بیداری ناقوس ها
جاده آنک در هوار مه گم است، اما هنوز
می زنند آوارگان بی جهت بر کوس ها
پشت این رنگین کمان نور حشر سایه هاست
پرده بردارید از پاهای این طاووس ها
دست بردارید از ما آی عیسایان کذب!
دردهای ما شمایید آی جالینوس ها!
***
انتخابت چیست حالا؟ ماهی کوچک! بگو:
تنگ و این کابوس ها؟ دریا و اختاپوس ها؟
پ.ن: ای کاش از من می دانستی ! و تفاوتم را
این چیزیست که مرا با دیگران جدا می کند !
انتخاب
مگر ز جوی خیابان گرفتند مرا؟
همیشه گرگ ... به دندان گرفتند مرا
در ابتداي تو پايان گرفتند مرا
چنان كه گويي، سيمان گرفتند مرا
و چشم هاي تو باران گرفتد مرا
به شوق توست ، تو اي آخرين بهانه من
بزن به جاده شب بو ، بيا به خانه من
كه ماه قهر كند ، قهر از آشيانه من
نگاهشان كن و بگذار سر به شانه من
جهان اگر افق توست تا كرانه من
كسي به جز تو نزد لب به آب و دانه من
كه مي رسي به غزل هاي عاشقانه من
پس:
بنشين غزل بخوان و بسوزان سكوت را / يك صندلي اسيد به تنهايي ام بريز
شعر منو هيچ شاعري نگفته اما اين هم خوبه:
مال خودم شوي،اميد محال خودم شوي
ماهي و ماه حوض زلال خودم شوي
چيزي نمانده است كه مال خودم شوي
تا قطره قطره گريه به حال خودم شوي
نه ... حاضرم ببازم و مال خودم شوي
این ظلمتان را نیز بانو ، مي پذيرم
ازبس شما سنگيد مي خواهم بميرم
آن مرد شاعر رفت ... دستش را بگيرم؟
مال شما، من چاي خواهم خورد، سيرم
اين كفش ها،بالش... همين جا... ناگريزم
در نیمروزی آفتابی.
هیچ اتفاقی نیافتاده است
تنها تو رفته ای
اما من
قسم می خورم که این باران
بارانی معمولی نیست
حتما جایی دور
دریایی را به باد داده اند...

ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بیدرمان!
تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
میدانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازهی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديدهام خانهئی خريدهام
بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیديوار ... هی بخند!
بیپرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچهی ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد
يادت میآيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ریرا جان
نامهام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت مینويسم
حال همهی ما خوب است
اما تو باور نکن!
سید علی صالحی
همین طور
اصراری برای زندگی
اگر تو نبدی
زمین یک زیر سیگاری گلی بود
جایی
برای خاموش کردن بی حوصله گی ها
اگر تو نبودی
من کاملا بیکار بودم
هیچ کری در این دنیا ندارم
جر دوست داشتن تو

شرح زلفش شيخ اجل مي طلبد
پس نيست دو بيت مختصر، حوصله كن
اين قصه دراز است، غزل مي طلبد
بر اوج و فرود موج ها مي خندي
اي رود كه منكر شده اي دريارا!
يك روز ميان بسترت مي گندي
يك بار نشد ، دوباره بنويس
-سرمشقم را...
-كدام سر مشق عزيز!
مشقي در كار نيست ، از بر بنويس
عمري شب و روز را به هم مي دوزيم
اشكيم كه در عزاي خود مي ريزيم
شمعيم مه بر مزار خود مي سوزيم
پ.ن: امروز خيلي خوشحالم چون ... (يه رازه! مگه نه؟؟)

پ.ن:یه نیگاه به جورابات بکن! سوراخن؟ می خوای بندازیشون دور! اونا همیشه کنارت بودن
جوراب کهنه ها ، شاد، زبا و غمگين اند. شادي اي كه از رفتن به پيش محبوبي و غمي كه از رفتن عزيزي در آن ها به جاي مانده، و زيبايي، كه ميوه ي زمان است و هرچه قديمي تر است ، وفادار تر.
جورابات و نگه دار ! شايد به امروز من دچار بشي! وقت هديه جوراب و نبودن هديه !
صادقانه خیانت کردیم
و این گونه شد که
قصه ي ما بر سر زبان ها افتاد
آخه اعتبار شانسم تموم شده اما يه تماسي با خدا گرفتم با بي نهايت خط !
دل تنهاييم تازه شد
دلتون هميشه شاد
هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید ،
شعله روشن این خانه تو باید باشی
هیچ کس چون تو نخواهد تابید ،
چشمه جاری این دشت تو باید باشی
هیچ کس جز تو نخواهد جوشید ،
سرو آزاده این باغ تو باید باشی
هیچ کس جز تو نخواهد رویید.
باز کن پنجره ، صبح آمده است
در این خانه رخوت بگشای
باز هم منتظری ؟
هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید
و نمی گوید برخیز
که صبح است ، بهار آمده است
سایه سنگین تر از آن است که می پنداری
داغ ، دیرین تر از آن است که می پنداری
باغ ، غمگین تر از آن است که می پنداری
ریشه ها می گویند
ما تواناتر از آنیم که می پنداری
هیچ کس جز تو نخواهد آمد
هیچ بذری بی تو روی این خاک نخواهد پاشید
خرمنی کوت نخواهد گردید
هر کجا چرخی بی چرخش تو
هر کجا چرخی بی چالش و بی خواهش تو
بی توانایی اندیشه و عزم تو نخواهد چرخید
اسب اندیشه خود را زین کن
تک سوار سحر جاده تو باید باشی
و خدا می داند
که خدا می خواهد تو " خودآ "یی باشی
بر پهنه خاک
نازنین
داسِ بی دسته ما
سال ها خوشه نارسته بذری را بر می چید
که به دست پدران ما بر خاک نریخت.
کودکان فردا ،
خرمن کِشته امروز تو را می جویند
خواب و خاموشی امروز تو را
در حضور تاریخ ، در نگاه فردا
هیچ کس بر تو نخواهد بخشید
هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید
و نمی گوید برخیز
که صبح است ، بهار آمده است
تو بهاری آری
خویش را باور کن
آه بهار آمده است
پرنده از لب ايوان پريد
مثل پيامی پريد و رفت
پرنده فکر نمیکرد
پرنده روزنامه نمیخواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمیشناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغهای خطر
در ارتفاع بیخبری میپريد
و لحظههای آبی را
ديوانهوار تجربه میکرد
برای دختری که
ندارم
برای پدر
که چشم هایش دیگر نمی بیند
برای او که نیست
گل نسرین بچینم
زندگی، زندگی ست
برای شکار پلنگ
به دریا رفتم
تعجب نکنید.
گردی نستردیم و غباری نستاندیم
ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم
پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم
و اصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم
سالی سپری گشت و ترا ما نپراندیم
ما این خرک لنگ زجویی نجهاندیم
بستیم و جز افسانه ی بیهوده نخواندیم
مسکین من و دل در خم یک زاویه ماندیم
عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم
سر سفره هفت سین تون وقتی از خدا بهترین حالات و می خواین به یاد مام باشین
عید همه مبارک
در بحث و جدل كمی زیادی داریم
با این كه تو قطب عالم امكانی
ما چشم به قطب اقتصادی داریم
مانند تمام اولیا می كشنت
ما از سر تفریح دعا می خوانیم
اینجا خبری نیست نیا می كشنت
در فكر همان روز مبادا باشیم
هر هفته همیشه جمعه ها تعطیلیم
یكشنبه دوشنبه ای بیا تا باشیم
دفترچه وام یادگاری داریم
ما كارگران، منتظر ماشینیم
این جمعه كمی اضافه كاری داریم
یكبار نگفتیم كجایی، هرگز
ما كار مهمتر از شما هم داریم
حق داری اگر جمعه نیایی هرگز
دلتون شاخه نبات / ۱۰۰تا هجرون واسه یه وصل شما خمس و زکات
من با تو به دل يكدله كردن، تو به نيرنگ
بيهوده نكوبم سر سودازده بر سنگ
چون سايه به دنبال تو فرسنگ به فرسنگ
گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ
اكنون تو ز من دلزدهاي! من ز تو دلتنگ
پ.ن: ابیاتی که درشت هستند ... (بماند حالا)
پ.ن: پنج شنبه می رم مشهد نائب و زیاره هستیم
پ.ن آخری دیگه!: ایشالا مشهد با آقای محمد کاظم کاظمی دیداری داشته باشیم!
اما ، ما بد شانسيم
باد درست جاي مي وزد
كه در آن پناه گرفته ايم
ما بد شانسيم
و كاري هم نمي شود كرد
به هر ضيافتي رفتيم
قورباغه هايي كه راه گم كرده بودند
سر از ليوان هاي ما در آوردند.
من يك پسر بد بودم
دلخواه و دلفريب و دلآراست شهر من
دلخواه و دلفريب و دلآراست شهر من
يعني عروس جملة دنياست شهر من
از اشكهاي يخزده آيينه ساخته
از خون ديده و دل خود خينه ساخته
اندوهگين نشسته كه آيند در برش
دامادهاي كور و كل و چاق و لاغرش
دنيا براي خامخيالان عوض شدهاست
آري، در اين معامله پالان عوض شده است
ديروزمان خيال قتال و حماسهاي
امروزمان دهاني و دستي و كاسهاي
ديروزمان به فرق برادر فرا شدن
امروزمان به گور برادر گدا شدن
ديروزمان به كورة آتش فرو شدن
امروزمان عروس سر چارسو شدن
گفتيم سنگ بر سر اين شيشه بشكند
اين ريشه محكم است، مگر تيشه بشكند
غافل كه تيشه ميرود و رنده ميشود
با رنده پوست از تن ما كنده ميشود
با رنده پوست ميشوم و دم نميزنم
قربان دوست ميشوم و دم نميزنم
اي دوست! اين سراچه و ايوان مباركت
يوسف شدن به وادي كنعان مباركت
يك سالم و عصاكش صد كور و شل شدن
ميراثدار مردم دزد و دغل شدن
سهم تو يك قمار بزرگ است، بعد از اين
چوپانشدن به گلّة گرگ است بعد از اين
يا برّه ميشوند و در اين دشت ميچرند
يا اين كه پوستين تو را نيز ميدرند
حتي اگر به خاك رود نام و ننگشان
اين لقمههاي مفت نيفتد ز چنگشان
شايد رها كنند همه رخت و پخت خويش
اما نميدهند ز كف تخت و بخت خويش
دستار اگر كه در بدل هيچ ميدهند،
شلوار را گرفته به سر پيچ ميدهند
سنگ است آنچه بايدشان در سبد كني
سيلي است آنچه بايدشان گوشزد كني
اي شهر من! به خاك فروخسپ و گَنده باش
يا با تمام خويش، مهياي رنده باش
اين رنده ميتراشد و زيبات ميكند
آنگه عروس جملة دنيات ميكند
تا يك دو گوشواره به گوش تو بگذرد،
هفتاد ملّت از بر و دوش تو بگذرد
صبح است و روز نو به فراروي شهر من
چشم تمام خلق جهان سوي شهر من...
برای شهرش افغانستان
من عاشقم ، احمقم ، خرم مي گويم
انگار كه چاره اي ندارم ديگر
من اسم تو را به مادرم مي گويم
عاشق نشدیم کار نیکی بکنیم
یا اینکه گناه شیک و پیکی بکنیم
عاشق شده ایم تا بدانند همه
ما هم بلدیم جیک جیکی بکنیم
از بغض نام غزه ردیفم شکسته است
این مرزهای بستهی ناکام آب و نان،
این خاک بینصیب خدایا چه خسته است!
حتی خدا به گرد نگاهت نمیرسد
از اشک چشمهای تو فواره ساختند
خشم سپیدرود به پایت نمیرسد
حقالسکوت غصب زمین تو سهم ما
جغرافیای مبهم چشمان قهوهایت
این مرزهای شسته به کین تو سهم ما
از ما فقط حکایت یک ننگ مانده است
با من بگو جنازهی خود را چه کردهای؟
وقتی فقط برای تو یک سنگ ماندهاست
سلاخخانههای حقوق بشر کجاست؟
آتش گرفته پیرهن بادهای شرق
"طور" و پناهگاه شب دربهدر کجاست؟
قوم یهود خواب تو را هم ندیدهاند
از خاک و خون به نام تو کاشانه ساختند
بعد تو سالهاست به دریا رسیدهاند!
افتاده به جيک جيک، عاشق شده است
يک قلب کشيده است و تيري در آن
خودکار سياه بيک، عاشق شده است
لجم هم که بگیرد از دستت
نهایتش این است که
دفتر چه ی خاطراتم
پر از فحش های عاشقانه می شود…
| Design By : Night Skin |



